روزهـآےِ بدوלּ بـآرآלּ...

ایـنجــآ که بـآرآن نمےِ آیـَد ... دَلیـل نمےِ شـود تـُو هم نیـآیےِ

روزهـآےِ بدوלּ بـآرآלּ...

ایـنجــآ که بـآرآن نمےِ آیـَد ... دَلیـل نمےِ شـود تـُو هم نیـآیےِ

۱۱*

 

کویر دلم از عطش دیدارت تشنه است

باچشمه چشمانم اشک به دامن این دشت خشک میریزم

اما تنها باران نگاهت میتواند این تنهای تشنه را سیراب کند

از شب پرسیدم کی به روز خواهی رسید؟ 

گفت :چند ساعتی صبرکن

از هفته پرسیدم کی به ماه خواهی رسید؟ 

گفت :چند روزی صبر کن...

از ماه پرسیدم کی به سال خواهی رسید؟

 گفت :چند گردش ماه به دور زمین صبر کن....

از همه شان پرسیدم کی به عشقم خواهم رسید؟ 

 گفتند :همه ما در گذریم تا تو به عشقت برسی!

و چه خوشبختم من که

 چرخ فلک برای رسیدن من به عشقم می چرخد!

آسمان که می گیرد دل من هم بیشتر می گیرد

آسمان می بارد ومن هم

او از غم جدایی دریا من از غم جدایی تو.....

کاش این بار جای خورشید تو آفتاب شوی!

با خودم می گفتم در فراقش چه دلتنگم...

چشمم گفت :من دلتنگترم!

 مدت هاست که روی یار ندیده ام..

دستم گفت :من دلتنگترم!

چندیست که گرمای دستانش را حس نکرده ام

گوشم گفت :من دلتنگترم !

میدانی چند وقت است که صدای محبوبم را نشنیده ام ؟

لبم گفت: من دلتنگترم !

از بس که در حسرت بوسیدنش می سوزم...

دلم گفت: من دلتنگترم!

ببین از دوریش چه بیقرار می تپم....

هر کسی چیزی گفت و من باخودم فکر می کردم:

 بار این همه دلتنگی را چگونه بر دوش کشم؟!

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 16:25 توسط یکی از ما دوتا!| نظر بدهید
نظرات 0 + ارسال نظر
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد